اشعار حوادثي

آلبوم تصاویر
  » شروع سایت: آذر 1385
  » خبر ثبت شده: 5425 مورد
  » در حال بازدید: 10 نفر
  » بیشترین بازدید همزمان: 235 نفر
  » بازدید امروز: 694 مرتبه
  » بازدید دیروز: 612 مرتبه
  » کل بازدید: 713131 مرتبه
  » میانگین: 526 بازدید در روز

 اشعار حوادثي

شعر 1

شعر

نيمه شب بود همه درخواب                   

                 باز آمد زلزله سرتاسر خراب

حادثه بودو خرابي و هياهووصدا

                 طفلي در دامن مادر در خواب

شد ه قرباني اين خانه خراب

                دل سنگ ،خون شده زين غم به خدا

بانگ بر زد چكنم چاره اي هست بگريزم زه بلا

                نرود جسم حرير طفل بسازوبنا

آري بايد گفت وبسي آموخت

                بر تن طفل نه كفن ،لباس بخت بايد دوخت

خانه خود را نه بساز با گرانيت و سنگ ونما

               پايه سخت تركن بار محكم كن با شناجي به بنا

                                                                                      فاطمه منتظر17/10/85

 

 

 

من تکیده و غمگین به راه می افتم
 آفتاب همان گونه سرکش و مغرور
به انهدام خراب می نگرد
 

 

 

 

 

 

شعر زلزله از مهدی سهیلی در کتاب طلوع محمد

شعر 2

لبخندها فسرد

پیوندها گسست

آوای لای لای زنان در گلو شكست

گلبرگ آرزوی جوانان بخاك ریخت

جغد فراق بر سر ویرانه ها نشست

از خشم زلزله-

پوپك،شكسته بال بصحرا پرید و رفت

گلبانگ نغمه در رگ نای شبان فسرد

هر كلبه گور شود

عشق و امید،مرد

***

در پهندشت خاك كه اقلیم مرگهاست

با پای ناتوان و نفسهای سوخته

هر سو دوان دوان-

افسرده كودكان زپی مادران خویش

دلدادگان دشت-

سرداده اند گریه پی دلبران خویش

***

در جستجوی دختر خود مادری غمین

با صد تلاش پنجه فرو میبرد بخاك

او بود ودختری كه جز او آرزو نداشت

اماچه سود؟دختر او،آرزوی او-

خفته است در درون یكی تیره گون مغاك

***

بس كودكان كه رنگ یتیمی گرفته اند

بس مادران بخاك غریبی نشسته اند

بس شهرها كه گور هزاران امید شد

شام سیاه غم بسر شهر خیمه زد

آه غریب غمزدگان شكسته دل-

بالا گرفت و هاله ی ابری سپید شد

***

آن كومه ها كه پرتو عشق و امید داشت-

غیر از مغاك نیست

آن كلبه ها كه خانه ی دلهای پاك بود-

جز تل خاك نیست

***

این گفته بر لبان همه بازمانده هاست:

كای دست آفتاب!-

دیگر مپاش گرد طلا در فضای شهر

ای ماه نقره رنگ!

دیگر مریز نقره بویرانه های ده

مارا دگر نیاز بخورشید وماه نیست

دیگر نصیب مردم خاموش این دیار

غیر از شبان تیره و روز سیاه نیست

***

خشكید چشمه ها و بجز چشمه های اشك-

در دشت ما نماند

افسرد نغمه ها و بجز وای وای جغد-

در روستا نماند

***

دیگر حدیث غربت وتنها نشستن است

یاران خوش سخن همگی بیزبان شدند

آنانكه بود بر لبشان داستان عشق-

خود «داستان» شدند

***

این گفته بر لبان همه بازمانده ماست:

هان،ای زمین دشت!

ما را تو در فراق عزیزان نشانده ای

ما را تو در بلای غریبی كشانده ای

ماداغدیده ایم

با داغدیدگی همه دلبسته ی توایم

زینجا نمیرویم

این دشت،خوابگاه جوانان دهكده است

این خاك،حجله گاه عروسان شهر ماست

ما با خلوص بر همه جا بوسه میزنیم

اینجا مقدس است

این دشت عشقهاست

***

هر سبزه ای كه بردمد ازدامن كویر-

گیسوی دختریست كه در خاك خفته است

هر لاله ای كه سرزند ازدشت سوخته-

داغ دل ز نیست كه غمناك خفته است

اما تو ای زمین

ای زادگاه ما!

ما باتو دوستیم

زین پس شرار قهر به بنیاد ما مزن

ما را چنانكه رفت اسیر بلا مكن

این كلبه ها كه خانه ی امید و آرزوست-

ویرانسرا مكن

ور خشم میكنی

ویرانه كن عمارت هر قریه را ولی-

مارا ز كودكان و عزیزان جدا مكن

******

                                                مشهد باقی مونده انشا الله قسمت شما هم بشه


 

 

شعر 3

علی اصفهانی


آنگاه كه سقف‌ها فرود آمد
خاكها به چشمها و دهانها فرو شد
تیرها بر سرها و گردنها نشست
دست و پاها كه میل جنبش داشت
زیر هوار خاك از جنبش ایستاد
و فریادها و ناله‌ها به هوا بر خاست
ما نبودیم كه این همه رنج را
ببینیم و دم بر نیاوریم
اما ... خدا كه بود
مگر ندید نوباوگان شیرخوار پستان مادر می‌مكند؟
مگر ندید نوعروسان خویشتندار تازه به بستر رسیده‌اند؟
مگر ندید مومنان شب زنده دار به نمازش ایستاده‌اند؟
مگر ندید كه تن‌های بیمار تب‌دار در انتظار
عافیت‌اند؟
مگر ندید؟ مگر ندید؟ مگر ندید؟

مگر نمی دانست كه هزاران كودك مجروح را
مادری نخواهد ماند كه مرهم جراحتشان باشد؟
مگر نمی‌دانست پدران و مادران جان بدر برده فرزند
كشته را
امیدی برای زنده ماندن نخواهد ماند؟
مگر نمی‌دانست به سفر رفتگان را
خویشاوندی نخواهد ماند كه بر شانه او اشكی
فشانند؟
مگر نمی‌دانست؟ مگر نمی‌دانست؟
بازهم می‌گویی خدای من مهربان است؟
تو را به همان مهربان خدای خودت سوگند
مهربانی را برایم تفسیر كن

که پیش تو رو سیاهم

از خجالت مست نگاهم

درونم می سوزه از سوزش و آهم

یاد گرفتاریم می افتم

یاد اون لحظه ای که می برنم

به یاد غسل و کفنم

یاد اون فشار قبر و فریاد زدنم

یاد عذاب و بدنم

یاد اون لحظه ای که دوتا ملک سؤال کنن

یاد ساکت شدنم

یاد شلاقایی که می زنن روی تنم

که بگو خدات کیه قبلت کجاس

چی کتابتو اسم پیمبرتو بگو

کمکم کن  نمونه جوابم توی گلو

تو سؤال اولم بگم علی (ع)

دیگه هرچی که بگن بگم حسین (ع)

 

 

 

 

 


 

شعر 4

ویدا فرهودی


فرو می‌ریزدش بر سر، هر آنچه مانده بود آباد
دلش از درد می‌جوشد، زمین، درمانده از بیداد

تلی از مرگ می‌بالد، کسی آهسته می‌نالد
و می‌بلعد صدایش را، به نعره، دیوی از بیداد

مکرر می‌شود ماتم، زمانی در طبس یا بم
چه فرقی می‌کند؟ این غم، چگونه می‌رود از یاد؟

هماره قصه یکسان است هجوم مرگ بر کرمان
همان تکرار گیلان است، که شهر مردگان را زاد

و پژواکی است دردآلود، از ایینی گنه اندود
که دزدیده است ایمان را به نام میهنی آزاد

صدای ضجه‌ی مادر، در عمق رنج می‌میرد
پدر در بهت می‌ماند، اگر چه غرقه در فریاد

نگاه مات کودک در میان اشک می‌لرزد
و در گوشش نمی‌پیچد صدایی جز غریو باد

چه شد آن خانه‌ی خشتی، رطب بر سفره بود و نان
و بوی فقر زیبا بود، چو مادر لقمه‌ای می‌داد!

چه سرمایی است در جانش، کجا اید به درمانش
سیه منوال تزویر و سیاهی لشگر امداد؟

هزاران نخل خفتند و دو چندان گور روییدند
قنات از آب خالی شد و هستی زیر پا افتاد

نمایان تا که شد زشتی، ورای خانه‌ی خشتی
فرو بلعید شهری را، زمین درمانده از بیداد
 

شعر 5
 زلزله تبریز
 
بود محـال ترا داشتن امید محال *** به عالمی كه نباشد هگرز بر یك حال


از آن زمان كه جهان بود حال زینسان *** جهان بگردد لیكن مگر نگرددش احوال


دگر شوی تو ولیكن همان بود شب و روز *** دگر شوی تو ولیكن همان بود مه و سال


نبود شهر در آفاق خوشتر از تبریز *** به ایمنی و به مال و به نیكوی و جمال


در او به كام دل خویش هر كسی مسئول *** امیر و بنده و سالار و فاضل و مفصال


به نیم چندان كز دل كسی بر آرد قیل *** به نیم چندان كز لب تنی برآرد قال


خدا به مردم تبریز بر فكنده فنا *** فلك به مردم تبریز بر گماشت زوال


فراز گشت نشیب و نشیب گشت فراز *** رمال گشت جبال و جبال گشت رمال


دریده گشت زمین و خمیده گشت نبات *** دمنده گشت بحار و رونده گشت جبال


كسی كه رسته شداز مویه گشته بود چو موی *** كسی كه جسته شد ، از ناله گشته بود چو نال


یكی نبود كه گوید به دیگری كه مموی *** یكی نبود كه گوید به دیگری كه منال ....
 

                                 قطران تبریزی

نمی دانم این چه احساسی است که در جانم در نگاهم در خاطراتم ریشه دوانده نمی دانم چه امواج مهری است که در سخت ترین لحظات بر لبانم جز لبخندی کوچک نیست ونمی دانم این چه دردی است که هر چه  می خواهم این مهر را این احساس را بار دیگر تجربه کنم نمی توانم

 

 

 

 

 

شعر 5

آنگاه كه سقف‌ها فرود آمد
خاكها به چشمها و دهانها فرو شد
تیرها بر سرها و گردنها نشست
دست و پاها كه میل جنبش داشت
زیر هوار خاك از جنبش ایستاد
و فریادها و ناله‌ها به هوا بر خاست
ما نبودیم كه این همه رنج را
ببینیم و دم بر نیاوریم
اما ... خدا كه بود
مگر ندید نوباوگان شیرخوار پستان مادر می‌مكند؟
مگر ندید نوعروسان خویشتندار تازه به بستر رسیده‌اند؟
مگر ندید مومنان شب زنده دار به نمازش ایستاده‌اند؟
مگر ندید كه تن‌های بیمار تب‌دار در انتظار
عافیت‌اند؟
مگر ندید؟ مگر ندید؟ مگر ندید؟

مگر نمی دانست كه هزاران كودك مجروح را
مادری نخواهد ماند كه مرهم جراحتشان باشد؟
مگر نمی‌دانست پدران و مادران جان بدر برده فرزند
كشته را
امیدی برای زنده ماندن نخواهد ماند؟
مگر نمی‌دانست به سفر رفتگان را
خویشاوندی نخواهد ماند كه بر شانه او اشكی
فشانند؟
مگر نمی‌دانست؟ مگر نمی‌دانست؟
بازهم می‌گویی خدای من مهربان است؟
تو را به همان مهربان خدای خودت سوگند
مهربانی را برایم تفسیر كن

 

خدایا هیچ کس رو بغیر از تو ندارم کمک کن

کمکم کن تا از این پیله ای که برای خودم تنیدم بیرون بیام

بالهام رو باز کنم و با توانی که تو بهم می دی بیام پیشت

 

بازگشت به صفحه اصلي